ترجمه این داستان به مجله "آینه ها" تقدیم می شود
چاوی دایه و لانهی پهڕهسێلکهکان*
نهسرین شاکهلی
منداڵهکان پاش نیوهڕۆ دێنهوه، ههریهکهیان قسهو باسی خۆیان پێیه.
- دایه ئهمڕۆ مامۆستاکهمان کاروانی کوڕی وهستا شهریفی گرتو تێری لێدا، کاروان ددانێکی شکا. دوایی ماچی کردو به ئۆتۆمبیلهکهی خۆی بردییهوه.
ئهوی ترییان ههڵی دهداتێ:
مانای وایه سواری ئۆتۆمبیلهکهی مامۆستا بوو...خۆزگهم به خۆی.
دهنگیان ماندووی دهکات و دهڵێ، ڕۆڵه بهسه، بیبڕنهوه.
دهچێته چێشتخانهکه، نانیان بۆ دێنێ و خۆیشی له پهنایاندا لهکن زۆپاکه ڕادهکشێ.
ئێوارێ ههرچواریان له دهوری تیشکی چراکه کۆدهبنهوه. له دهرهوه دهنگی وهڕینی سهگ و ڕهشهباو بارینی تهرزهش دێ. دهنکه گهورهکانی تهرزهکه دهدات له جامی تاقهکه، وهک ئهوهی بهردی پێدا بسرهوێ. منداڵهکان خۆیان دهخزێننه باوهشی دایکیانهوه. کیژۆڵهکهی دهست دهکاته ملی و داوای لێدهکات چیرۆکیان بۆ بگێڕێتهوه.. ئهوهندهی چیرۆک وتووه نازانێ ئهمجاره چیبڵێ.. کوڕهکانی پاشا.. نا .. نا .. دوێنێ شهویش ههرئهمهی وت. یهکێکی تر دهگێڕێتهوه... منیش هاتمهوه کهوشهکانم دڕاو هێچیان نهدامێ، چۆن بوو؟
خهویان لێدهکهوێ. یهکه یهکه ههڵیاندهگرێ بۆ سهرجێگاکانییان، لێفهکه دهکێشی به سهریاندا. کوڕه گهورهکهی بهدهم خهوهوه دهپرسێ ئهمشهویش بابه نههاتهوه؟
به پهله دهڵێ نا.
دیسان دهپرسێ:
ئهی ئهو سهگوهڕهچییه؟
نهرم نهرم دهست به تهوێڵیدا دێنێ و دهڵی بنوو، کوڕه شیرینهکهم. سبهی مهکتهبت ههیه. دهست دهبات بۆ پلیتهی چراکهو ، کزتری دهکات، بهقهد نیسكێ تێشکی دایساو گلدهداتهوه.
ڕهشهبا تهقه له دهرگاکهوه دێنێ، ههندێ جاریش جیڕهی لێوه دێنێ.
خهونۆچکه دهیباتهوه چاو له بنمیچی ژوورهکه دهکات، چهنده نزمه وادهڕووخێ! هێلانهی پهڕهسێلکهکان له سوچهکهوه دیاره، بڵێی هیچییان لێنهیهت....؟
له ئاوێک دهپهڕنهوه، بانگی ئهویش دهکهن.. ئهمیش دهکهوێته ڕێ بۆ لایان، دهگاته لای درهخت و سهوزاییهکه. ههر تریقهتریقی پێکهنینیان دێت. ئهوهخۆ هاوڕێکانی خۆیهتی! ئهوه لهیلێیه ئهمهش فاتم، لهولاشهوه سهلمه دیاره. له ناویاندا دایکی دهبینێ ڕادهکات بۆ لای ئهو باوهشی پێدا دهکات و زۆر ماچی دهکا، ئهملاو ئهلاوی و ناوچهوانیشی ماچ دهکات. ئهمیش چاوهکانی پڕ دهبن له فرمێسک، پڕدهبات بۆ دهستهکانی دایکی و ماچی دهکات.
دایکی بێئهوهی سهیری چاوهکانی بکات پێی دهڵێ:
ئاگات له خۆت و منداڵهکان بێ...
له گهڵ هاوڕێکانیا له ناو سهوزاییهکه دادهنیشن و تۆڵهکهو چاوبازه دهکرمێنن. ئیدی له ناویاندا دایکی نابینێ.
ئهم ڕووی دهمی دهکاته لهیلێ و دهپرسێ :
توخوا سۆیلا چۆنه؟
لهیلێ به هێواشی دهچپێنێ به گوێیدا:
سۆیلاو خولهیش ئێرهیان به جێهێشت، ڕۆیشتن.... نهگهیشتوونهته لای ئێوه؟
گرمهی ههورو گڤهی با دێت، حهز ناکات بهجێیان بهێلێ. فاتمه دهڵێ بچینه ژێر درهختهکان باشتره.
پشیلهیهکی ڕهشی چاوزهرد ، توکهکانی ڕهپ ببوون، ددانه تیژهکانی دیار بوون پڕی به هێلانهی پهڕهسێلکهکاندا کرد... ئهم قیژاندی! پڕی به چراکهی تهنیشتیا کرد، شووشهی چراکه شکاو بهو ناوهدا ورده شووشهو بۆنی نهوت بڵاو بۆوه.
چاوی کردهوه دهستی برد بۆ چراکه و پلیتهکهی بهرزکرده، تێشکی چراکهی گرت له هێلانهی پهڕهسێلکهکان، چاوییان دهبریسکایهوه له هێلانهکهدا. ئاوڕی دایهوه منداڵهکان نووستبوون، برژانگهکانییان ڕیزێ سێبهری بهسهر گۆنایاندا ساز کردبوو. سهیری بنمیچ و دهرگاکهی کرد و خهوی لێکهوتهوه...
* ئهم کورتهچیرۆکه له ڕێکهوتی24-07-1986 له شاری سنه نووسیومه. دوای 21 ساڵ بۆ یهکهمجار بڵاوی دهکهمهوه. ئهوهی شایانی باسه به هیچ شێوهیهک دهستکاریی ناوهڕۆکیم نهکردووه، جگه له ههندێ گۆڕانکاریی زمانهوانیی نهبێ.
* مهکتهبلی، واته ئهو کهسهی له مهکتهب دهخوێنێ، لهم چیرۆکهدا بهکارهاتووه بۆ بهراورد له گهڵ کچهکه که ناچێته مهکتهب. ئهم واژهیه له ناوچهی گهرمێنی باشووری کوردستان بهکاردێت. بهبڕوای من له بنهڕهتدا له تورکییهوه وهرگیراوه. (نووسهر)
ترجمه فارسی داستان
چشمان مامان و آشيانه سارها
نسرین شاکلی
بامدادان بیدار می شود، ناشاتی هر دو جگرگوشهاش را آماده می کند و بعد هر دو را روانه دبستان... دخترک چهارسالهاش زير نور آفتاب دم صبح كه از پنجره به داخل خانه مي تابد، روبهروي مامان نشسته است. مامان مثل همیشه موهای نرم دخترک را شانه می زند و دو کلیبس به موهايش مي بندد، بعد دخترک با عروسکش بازی مي كند، مامان هم جارو کشیدن هر روز خانه را...
هر دو بچه دبستانیش ظهر بر می گردند با کلی حرف و حدیث و شكمي انباشته از قار و قور.
- مامان امروز آقا معلم "کاروان" پسر اوستا شریف را بشدت کتک زد و یكي از دندانهاي کاروان شکست و مجبور شد با ماشین خودش کاروان به خانه برگرداند.
آن يكي بچهاش:
یعنی کاروان سوار ماشین شده!.. اَه اَه کاش دندان من را می شکست!
هر دو بچه مدرسهايش مدام در حال حرف زدند، مامان هم مثل همیشه مي گويد: "اينقد وراجي نكنيد، بسه."
مامان به داخل آشپزخانه مي رود و ناهار جگرگوشههايش را مي آورد، آنها گرسنه خوردنند و بی مهابا خوردن را آغاز مي كنند، مامان همیشه از غذا خوردن بچههايش لذت می برد و هر روز افتاده به يك طرف، کنار بخاری دراز می کشد و غذا خوردن بچههايش را مي نگرد...
از عصر به بعد مامان و بچهها دور بخاری جمع می شوند، کوهستان همیشه عصر به بعد سرمايش بیشتر می شود، بیرون سیاهباد و بارش تگرگ آغاز شده، صدای پارس سگ ها را هم به آن اضاقه کنید. دانههای تگرک روي نورگیر سقف می خورند انگاری سنگ به شیشه بخورد، بچهها در آغوش مامان مي خزند و مثل همیشه از مامان مي خواهند تا براي آنها قصه بگويد... نمی داند چه قصهای را باز گويد، از بس که همه قصهها را چندین بار روایت کرده... پسران پادشا... نه نه... دیشب همین قصه را گفته بود، یکی دیگر... من هم دست خالی و با کفشهای پاره پاره برگشتم... راستی چرا همیشه آخر قصههای مامان همین است: دست خالی و با کفشای پاره پاره برگشتم؟
همیشه هم خواب مي روند، انگاری بچهها هیچ وقت مجال شندیدن آخر قصه مامان را ندارند... خواب خواب. یکی یکی بچهها را روي تشک خواب دراز مي كند و پتوی گرمی را روي سرشان می کشد اما پسر بزرگش همیشه اینجا از او میپرسد: "مامان امشب هم قرار نیست بابا برگرده درسته؟"
مامان هم همیشه دست پاچه و با عجله می گويد": نه عزیزم!"
اما تازگيها اين سئوال را هم مي پرسد: "پس این همه پارس سگا واسه چیه؟ چرا تمومی ندارن؟"
مامان آرام دست روی گونههای پسرش می کشد و می گويد: "بخواب پسرم، بخواب عسل مامان، فردا باید بری مدرسه!" نور چراغ را کم می کند و سیهباد گاه گداری خود را به در می کوبد و صدای جرز و جیلیز در بلند می شود.
خواب ملایمی کله مامان را سنگین می کند، سقف کوتاه است، ترس ریختن همین سقف هم... راستی توی سقف لانه سارها است: "نکنه آسیبی بهشون برسه؟"
از آبی عبور می کنند، او را هم صدا می زنند... به طرف آنها مي رود، به درخت و دامن چمن زارش مي رسد. زیر لب و با شرم می خندند. آه روزگار اینها که دوستان قدیمی مامانند! او لیلی است این فاتی، از ان طرفی هم سلمه سرك مي كشد. بين آنها مادر مامان! به طرفش می دود، همدیگر را بغل می کنند، مادر تمام صورت بچهاش را غرق بوسه می کند، حتی وسط پیشانیش! مامان هم با چشمانی غرق در اشک، شانه و دستان مادر را...
مادر مامان بی آنکه به چشمان دخترش بنگرد، به او می گويد: "حواست به خودت و بچههات باشه عزیزم!"
با دوستان قدیمش روی چمنزار دراز می کشند و از روزگار شادی و عاشقی و همراهی می گويند و می خندند... اما مادر مامان دیگر رفته است.
مامان رو به لیلی می پرسد: "سهیلا چطوره خوبه؟!"
"سهیلا و اون دیونه شوهرش هم اینجارو ترک کردن، هنوز نرسیدن پیش شما؟!"
هاژ و هوژ باد آغاز مي شود و مامان دلش نمی خواهد دوستان قديمي را ترك كند، فاتی می گويد: "بهتره بریم زیر درختا امنترن..."
مامن چشمانش را باز مي كند و نور چراغ را بالا مي كشد، لانه سارها را در کنج سقف نگاه مي كند، چشمان ريز سارها برق می زند، به بچه ها نگاه مي كند، سايهي ابروان روی گونههايشان افتاده است و ناز خواب اند...
این هم از قصهي تازه فردای بچههايش، مامان سرش را روي بالش گذاشت و خوابش برد.
ترجمه: قهيران
