نالي
روبهروي آفتاب
عباس معروفي
دستش را جلو گرفت، با ترکه انار با شدت به کف دستش نواختم. ناله کرد و گفت: «آقا، آقا، به خدا ما نبوديم، آقا... .»
گفتم:
- خفه شو، دستتُ بگير، يالـّا.
دستش را دوباره گرفت و باز زدم. پنجههايش پراکنده بود و از سرما و درد ميلرزيد. رنگش سرخ شده بود و سرش را زير انداخت و توي نيمکتش خزيد. از چشمش چند قطره اشک سر خورد و با جوهرهاي پخشوپلاي روي ميز آميخت. با اينکه پدر و مادر نداشت و دلم برايش ميسوخت، اما نميدانم براي چي ميزدمش.
قفسه سينهاش بالا و پائين ميرفت و تندتند نفسنفس ميزد و ميلرزيد. بالاي سرش رفتم و لاله سرخشده گوشش را گرفتم. هيچ حرکتي از خود نشان نداد. گوشش را بهسختي کشيدم. آرام گريه کرد و صداي گريهاش مثل صداي نفسکشيدن توي گوشم نشست.
قيافه بچههاي کلاس وحشتزده بود و همه چشمهايشان از نگراني و ترس براق شده بود. صورتم را برگرداندم که عصبانيتم را کمتر ببينند. از پنجره کلاس منظره ده را نگاه کردم که آرام توي برف خفته بود. کوچه جلو مدرسه تا ميدانچه مثل يک کاغذ سفيد بود که توي آن چند کلبه کشيده باشند.
سکوت کلاس را شکستم و گفتم:- تعطيله. پاشين برين. سومييا از درس دهقان فداکار بنويسين و چهارمييا از رستم و سهراب.
مثل برههاي مطيع و آرام بيرون رفتند و وقتي به کوچه رسيدند، سر و صدايشان شروع شد و گلولههاي برف را به همديگر پرتاب کردند. حيدر سرش هنوز پائين بود. اگر بهخاطر درسخواندنش نبود، بيرونش ميکردم. شاگرد نسبتا خوبي بود. پنجره را باز کردم و نگاهم را به او دوختم که تنها و بيسروصدا، آرامآرام پيش ميرفت و شانههايش تکانتکان ميخورد. از دو لنگه در رنگورورفته خودش را توي خانه انداخت. در با صداي خشک و تندي ناله کرد و برگشت و سکوت کوچه را فرا گرفت. برف آرام ميباريد و جاي پاي بچهها زير پوشش آن محو ميشد.
*******
صبح زود زينعلي با شانههاي آويزان دو بشکه نفت را ميکشيد و به زحمت از حياط مدرسه داخل شد، از کنار ميله پرچم گذشت و از همانجا سلام داد. سرم را تکان دادم و دستم را بالا بردم.
با لگد در اتاق را باز کرد و داخل شد. بشکههاي نفت را داخل اتاق گذاشت و گفت:
- آقا مدير، اين دو تا بشکه نفتُ واسه شما آوردم. اگه کم اومد، بازم مييارم. مگر خدا فرجي برسونه، و اِلـّا مردم امسال خشک ميشن. راهها بدجوري بسته شده.
با کمي مکث دوباره گفت:
- يک بشکه نفت هم حيدر پسر بيبي نصفهشب دزديد که به عرضتون رسوندم.
گفتم:
- تنبيهش کردم، حسابي. پول اينا چقدر ميشه؟
دستش را روي سينهاش گذاشت و گفت:
- تصدق شما، قابلي نداره. عوضش به شعبون مرحمت کنين، امسال نمونه.
گفتم:
- درسش خوبه... پول اينا چقدر ميشه. مال حيدرُ هم حساب کن.
گفت:
- آخه... .
گفتم:
- آخه نداره. ميبيني که نداشته و مجبور شده دزدي کنه.
وقتي پولش را دادم، عقبعقب از اتاق خارج شد و پايش را توي گالش کرد و يکبار ديگر تعظيم کرد و توي سفيدي برف از کوچهها گذشت. بچهها هم آمده بودند، تکوتوک يا چند نفر چند نفر گوشه و کنار حياط ايستاده بودند و حرف ميزدند. زنگ مدرسه را زدم. بچهها جلو پرچم به صف ايستادند. گفتم:
- صف نميخواد. همينجوري برين کلاس. هوا خيلي سرده.
انگار دنيا را بهشان داده باشي، به سرعت توي کلاس ريختند و تو ميزها فرو رفتند. حيدر ميز اول نشست. کوچک بود و ريزه. وقتي نگاهش کردم، آب دماغش را با آستين کتش پاک کرد و سرش را پائين انداخت و دستش را از زيربغلش بيرون آورد. ترک خورده و خشکي زده بود. دستهاي کوچک اما زمختي داشت. مثل دستهاي کارگرها بود. وقتي نگاه کردم، دستش را پنهان کرد.
با سنجاققفلي بزرگي چاک شلوارش را که دکمه نداشت، سرهمبندي کرده بود و گاهگداري که متوجه ميشد مردم به او نگاه ميکنند، دو دستش را جلويش ميگرفت و سرش را زير ميانداخت. وقتي قلم را به دستش گرفت، از سرما انگشتهاي چنگش لرزيد و قلم به زير ميز سر خورد. اسمش را خواندم. با لرزش و آهسته گفت حاضر و به بخاري نگاه ميکرد که ميسوخت و دودش از پنجره توي هواي سفيد بالا ميرفت. ظهر وقتي بچهها رفتند، نگهش داشتم و ازش پرسيدم:
- چرا نفت دزديدي؟
گفت:
- آقا، آقا، ما چار دفعه رفتيم، آقا بهش التماس کرديم. گفت نسيه نميدم، آقا.
گفتم:
- چرا به من نگفتي که بهت نفت بدم. براي همين تنبيهت کردم.
گفت:
- آقا... آقا، خجالت ميکشيم، آقا. ما از شما خيلي چيزها گرفتيم، آقا.
گفتم:
- برو يک بشکه نفت تو اتاق من هست. ببر خونهتون.
برق خوشحالي به چشمش دويد و با اينکه خجالت ميکشيد، اما سرما بيطاقتش کرده بود.
سرش را با شرم پائين انداخت. خواست تشکر کند، گفت: «آقا... .»
گفتم: «برو.»
با يک بشکه نفت بهسرعت خودش را بيرون انداخت. از وقتي که من ديده بودمش، همين اندازه بود. کوچکاندام و نحيف. نميدانستم کار ميکند. آنروزغروب توي برف داشت کار ميکرد. ته آسمان سرخي ميزد و رعد و برق يکدم آرام نميگرفت. اگر هوا توفاني نبود، درختها آنقدر ناآرامي نميکردند و هي نميرفتند و نميآمدند. توي هواي گرم و پشت پنجرههاي بستهشده و دمکرده اتاقم نشسته بودم. خواستم بلند شوم و يکبار ديگر صحنه را تماشا کنم. صحنه پشتپنجره را توي کوچه. بار اول که نگاه کردم، حيدر را ديدم. پاهايش را کرده بود توي کيسه پلاستيک و مثل سربازها محکم به زمين ميکوفت. يک بيل دستش بود و تندتند زنبه را پر ميکرد که عملهها ببرند توي خانه حاجي، که زير سقف اتاقش ستون بزنند، تا سقف پائين نيايد، آب چکه کرده بود.
حيدر با صورت برافروختهاش توي آن هواي توفاني که برف را توي هوا ميچرخاند، ايستاده بود و عملهها هي ميرفتند و ميآمدند. وقتي که عملهها ميرفتند، او پاهايش را به زمين ميکوبيد و دستش ميرفت زير بغلش.
ميگفتند يک هفته قبل از تولد پدرش مرده است و مادرش که سرحمامي بوده، زير آوار نمکشيده تنها حمام ده مانده است. و او تنها فقط همان مادربزرگ را داشت. بيبي را. توي آن خانه کوچک کنار ميدانچه زندگي ميکردند و بيبي کيسه حمام ميبافت و روشور درست ميکرد و حيدر ميفروخت. گاهي که هوا خوب بود، ميآمد از من اجازه ميگرفت، به شهر ميرفت و فردايش برميگشت.
مثل گربهئي بود که تارانده باشندش. به کسي کاري نداشت. گاهي وقتي که از کسي کتک ميخورد، ميآمد به من ميگفت. خوشحاليهايش را فقط براي من تعريف ميکرد. اما هيچوقت چيزي از من نميخواست.
يکروز صبح هوا هنوز گرگوميش بود. در زدند. هيچوقت سابقه نداشت که اينوقت صبح در بزنند و به دنبالم بيايند. خودم را پشت در رساندم. پسر کدخدا بود. گفت:
- آقاي مدير، بيبي و حيدر مردن. عينهو چوب شدن... . از سرما... .
اول سر جايم خشکم زد و بعد به طرف ميدانچه دويدم. از مدرسه تا ميدانچه راهي نبود. زود رسيدم. از پشت جمعيت سرک کشيدم. بيبي چشمش سفيد شده بود و صورتش کبود بود و خودش را مچاله کرده بود. بخاري کورهئي سرد و خاموش گوشهئي افتاده بود و کنار بخاري چند تا تکه پارچه سوختهشده و يک فانوس ديده ميشد که شب روشن کرده بودند. توي اتاق فقط کتابهاي حيدر ديده ميشد و در گوشهئي از آن چند باديه مسي و يک چراغ دودزده کنار سفرهئي پر از تکههاي نان خشک ديده ميشد. بيبي کنار کيسه گوني چرکآلودي افتاده بود. اتاقشان خالي بود. مثل کوچه آنطرف. گوشه اتاق پنجره چوبي باز بود. باد برف را تا اتاق جلو رانده بود.
بيبي را در تابوت گذاشتند. از کدخدا پرسيدم:
- حيدر کجاست؟ اون کجا مرد؟
گفت:
- پشت در طويله گوسفندا افتاده بود. خدا روز بد نياره. بيچاره از سرما کبود شده.
سرم را پائين انداختم. در ميدانچه منتظر ايستادم. آفتاب از افق شرق به ميدانچه ميتابيد. برف و يخ آب ميشد و بيبي ميان آن افتاده بود. تابوت را که بلند کردند، ميدانچه خلوت شد. بچهها کنار ديوار ميدانچه پهلوي يکديگر با اندوه نشسته بودند و به حيدر نگاه ميکردند که دور خودش پيچيده بود و آبهاي دور لب و زير بينييش يخ بسته بود و پاهاي برهنهاش مثل لبو سرخ و خونمرده بود. سرم را بلند کردم. کنارم روبهروي آفتاب، زينعلي زير تابلو شرکت ملي نفت ايران ميان چارچوب مغازهاش ايستاده بود و با حيرت نگاه ميکرد.
ترجمه کوردی داستان
داستان از: عباس معروفی
روو له ههتاو
عهباس مهعرووفي
ئهم چيروكه سالي 1358 له چاپ دراوه و لام وايه هيشتا زيندووه و رهنجي زوريك له مروفاني ئهم جيهانه...
دهستي هاورده بهرهوه، به شولهتهري دار ههنار محكهم له نيو دهستيم كوتا. نالاندي: "ماموستا، ماموستا، بروا كهن من نهبووم، ماموستا..."
وتم: "وس به، دهستت بگره بو شولهتهر..."
دهستي راكيشا و منيش ههمديسان تيم كوتا. پهنجهكاني بلاوهيان كرد، له سهرما و ئيش دهلهرزان. رهنگي سوور ههلگرسا و سهري شور كردهوه و خزيه نيو كوتهكهي. فرميسك دارژا و لهگهل جهوههري سهر كورسيكه تيك ئالا... ههرچهند دليشم بوي دهسووتا و ههتيويكي بي دايك و باب بوو بهلام نازانم بوچي دهم كوتا...
ههسكه ههسكي دهكرد و سيهكاني خوارو ژوور. چوومه بان سهري و نرمينهي گوييم له چنگ خست، هيچ تهكاني نهدا. محكهم كيشام، ئارام گريا و دهنگي گرياني وهك نهفهس ليدان له گويمدا زرنگايهوه.
دي مندالاني كلاسيش ترسا بوون و ههموو چاوهكانيان له ههراس و دلهراوكي دهورشانهوه. دم و چاوم وهرگيرا تاكوو توورهيم لهوه زياتر نهبينن. له ناو ديم رواني كه ئارام له نيو بهفردا خهوتبوو. ههر له كولاني قوتابخانهوه تاكوو نيوهراستي دي وهك پهره كاغهزيكي سپي بوو كه چهند خانوويان تيدا كيشا بيت.
بيدهنگي كلاسم شكاند و وتم: "عوتلهيه. ههسن برونهوه بو مال. پولي سيههم له دهرسي "جوتياري فيداكار" مهشق بكهن و چوارميهكانيش له "روستهم و زوراب"."
وهك بهرخي گيژ و دهستهمو چوونه دهرهوه و ههر به كولان كه گهشتن، قاو قولي كايه و شهره توپهليان دهست پي كرد. حهيدهر هيشتا سهر له ژير بوو. گهر لهبهر دهرس خويندني نهبوايهت، دهرم دهكرد. منداليكي زيرهكيش بوو. دهلاقهكهم واز كرد و ليم رواني كه تهنيا و بي دهنگ، هيدي هيدي دهروشت و سهر شانه لهرهكاني تهكانيان دهخوارد. له درگا دوتايه كونهكهيان خوي خزانده ناو مال. درگا وشك و توند هاته نالالين و بي دهنگي كولاني شكاند. بهفريش هيواش هيواش دهباري و جيگه پيي مندالاني پر دهكردهوه...
*******
بهياني زوو "زينعهلي" دو بوشكه نهوت به سهر شانيهوه به زهحمهت و مينهت هاته نيو حهوشي مهدرهسه، له تهنيشت ميلهي پهرچهمهكه رهت بوو و ههر لهويوه سلامي كرد. سهرم جولاند و دهستم لي بهرز كردهوه.
به لهقه درگاكهي باز كرد و هاته ژوورهوه. بوشكه نهوتهكاني له ژوور دانا و وتي: "ماموستا ئهم دو بوشكه نهوتهم بو ئيوه هيناوه. گهر كهم هات دووباره دههينم. مهگهر خوا فهرهجيكمان بو بكا، دهگينا ئهمسال له سهرما رهق دهبينهوه. ريگهو بان زور خراپ بستراوه."
دواي كهميك بي دهنگي ههمديسان وتي: "بوشكهيهك نهوتيش حهيدهر، ههتيوهكهي نهنكه دزي كه عهرزم كردن"
وتم: "كوتام، خراپيش كوتام، پارهي ئهمانه دهبيته چهند؟"
دهستي لهسهر سينگي دانا و وتي: "بيمه قوربانت، قابيلي نيه. له جيگهي شهعباني كورم با بببيته قوتابي يهكهم."
وتم: "دهرسي باشه... پارهي ئهمانه دهبيته چهند. ئهوهي حهيدهريش حساب بكه."
وتي: "ئاخر..."
وتم: "كهم لهسهري برو، دهبيني نهدارن و له ناچاري دزي كردووه."
كاتيك پارهم پيدا، پشت له درگا له ژوور چووه دهرهوه و پاكاني له چرمينهكهي كرد و جاريكي دي سهري دانواند و له نيو بهفري سپي كولان تيپهري.
مندالهكانيش هاتبوونهوه، دنكه و دوان يا چهند چهند له سوچيكدا ويستا بوون و قسهيان دهكرد. زهنگي ژوورم ليدا. مندالهكان له بهر پهرچهمهكهدا قهتارهيان بهست.
وتم: "قهتارهي نابيت. بچنه ژوور هوا يهكجار سارده."
وهك جيهانيان پي ببهخشي، به حوجهت رژانه كلاس و خزانه نيو كورسيهكان. حهيدهر له ميزي يهكهدا نيشت. بچوك بوو و ئهوهندهي نهختيك. كاتيك ليم رواني چلمي به قولي كوتهكهي پاك دهكردهوه، سهري خسته خوار و دهستي له بن باغليهوه كيشايه دهرهوه. شولكاري كراو و وشك و كهم خوين بوو. دهستهكاني بچووك بوون بهلام زهبهلاح. وهك دهستي كريكار. كاتيك ليم رواني، دهستي داشارد.
ههر به "دهرزي سيخمه" زيپي شهلوارهكهي كه دووگمهي نهبوو، دهبهست. جارنهجار خهلكي لييان دهرواني، شهرم دهيگرت و به دهستهكاني داي دهپوشا. كاتيك قهلهمهكهي له دهست گرت، سرما پهنجهكاني بي هيز كردبوو، لهرزان و قهلهم سوري خوارده ژير كورسيهكهي. ناويم خويندهوه. ئارام و لهرزوك وتي "ههم". له كورهكهي رواني كه دهگرا و دوكهلهكهي له پهنجرهوه له ناو ههواي سپيدا دهچووه ئاسمان.
نيوهرو كاتيك دي مندالان روشتن، ويستانم و ليم پرسي: "بو چي نهوتت دزي؟"
وتي: "ماموستا، ماموستا چوار جار چوومه لاي، لي پاراينهوه. وتي به قهرز و قوله ناي دهم."
وتم: "بو به خومت نهوت تاكوو نهوتت بدهمي، لهسهر ئهمه كوتهكتم كردي."
وتي: "ماموستا له روم نهدههات، ماموستا ئيمه زور شتمان له ئيوه وهرگرتووه."
وتم: "برو بوشكه نهوتيك لهو ديوه، بيبه بو خوتان."
چاوي له خوشحالي دهورشانهوه و ههرچهند شهرمي دهكرد بهلام سهرما بي تاقهتي كردبوو. سهري داخستبوو، گهرهكي بوو به شهرمهوه دهستخوشيم بكات. وتي: "ماموستا..."
وتم: "برو"
به بوشكه نهوتهكهوه به حوجهت خوي دهرپهراند.
لهو كاتهوه من دي بووم، ههر بهم جوره بنه نوكيك زياتر نهبوو. كورته بالا و لاواز. نهشم دهزاني كار دهكات. ئهو روژه ئيواره له نيو بهفردا كاري دهكرد. بن ئاسمان سووري دهكردهوه و ههورهتريشقه ئاماني نهدهدا. گهر ههوا بوران نبوايهت، دارهكان ئهوهنده بيقهرار نهدهبوون و شنهيان نهدهكرد. له نيو ههواي گهرم و پهنجيرهي بهستراو و بوقاي ژوورهكهم نيشتبووم. گهرهكم بوو جاريكي دي ههستمه سهر پي و ناو كولانهكه تماشا بكهم. جاري يهكم حهيدهرم دي. پاكاني له نيو كيسه پلاستيك تهپاند بوو و محكهم له زهووي دهكوتا. بيل له دهست توند توند و له دواي يهك زهنبيليكي پر دهكرد تاكوو كريكارهكان بيبهنه مال حاجي، دهيان ويست له مال حاجي ستونيك لي بدهن تاكوو بهر به دلوپه بگرن.
بهفر لولي دهخوارد و حهيدهريش به دموچاوي گرژهوه، ويستابوو. كريكارهكانيش توند توند دههاتن و دهچوون. كاتيك كريكارهكان دهروشتن پاي له زهوي دهكوتا و دهستهكاني دهخزانه ژير باغلي.
دهيانوت ههفتهيهك بهر له دايك بووني، باوكي مردووه. دايكي حمامچي بووه و له ژير خاك و خولي نموري حهمام مردووه. تهنيا نهنكيكي بوو. له نيو خانوويكي بچوك له نزيك مهياني دي دهژيان. نهنكي كيسه و لفكهي حهمامي دهچني و حهيدهريش دهيفروشت. بري جار ههوا كه خوش بوايهت، ئيزني ليم دهگرت، دهچوو بو شار و بهيانيش دهگهرايهوه.
وهك پشيلهيهك بوو راويان نابيت. كاري به كهس نهبوو. كاتيك كوتهكي دهخوارد به خومي دهوت. خوشحاليهكاني لام دهردهبري بهلام هيچ كات هيچي ليم نهخواست.
بهيانيهكي زوو، هيشتا گوري گوي نهكردبوو. دايان له درگا. هيچ كات وا زوو له درگايان نهدابوو. خوم گهيانده پشت درگا. كوري كويخا بوو.
وتي: "ماموستا، حهيدهر و نهنكي وهك دار رهق ههلاتوون... له سهرما..."
ههوهل پشوكام و وشك بووم و دواي روو له مهياني ناو دي ههلاتم. له مهدرهسه تاكوو ناو دي ريگايهك نهبوو. زوو گهيم. له پشت دركهوه خهلكي مليان دهكيشا. نهنكي حهيدهر چاوي سپي و دم و چاوي رهش ههلگرسا بوو. خويشي گولوله كردبوو. كووره نهوتيهكهيان سارد و تاريك له گوشهيهكدا كهوتبوو. له تهنيشت كوورهكه چهند تيكه پارچه و چرا لهمتهريك كهوتبوون كه شهو روشنيان كردبوو. له ژوورهكهياندا تهنيا كتيبهكني حهيدهر دهبيندرا و له سوچيكدا چهند مهجعمه روح و چرا نهوتيك له تهنيشت سفرهيهكي پر له نانه رهقه دهبيندرا. نهنكي حهيدهر له تهنيشت گونييهكي چلكن كهوتبوو. ژوورهكهيان وهك كولان خالي بوو. پهنجيرهكهش باز بوو و بهفر و بوران تاكوو ناوو مال خويان كيشابوو.
نهنكي حهيدهريان له تابوت خست.
له كويخام پرسي: "حهيدهر له كويه؟ ئهو له كوي مرد؟
وتي: "له پشت درگاي گهوري مهرهكان كهوتبوو. خوا روژي خراپمان تووش نهكات. بهوبهخت له سهرما رهش ببووهوه."
سهرم ژير خست. له مهياني ناو دي ماتل ويستام. ههتاوو له روژهلاتهوه له مهياني ناو ديدا دهورشايهوه. بهفر و يهخ ئاو دهبوون و نهنكي حهيدهر له نيوانياندا خهتبوو. تابوتهكيان ههلگرت، مهيان چول بوو. مندالهكان له تهنيشت ديواري مهيان نيشتبوون و له حهيدهريان دهرواني كه له دهور خوي گولوله ببوو و ئاوي دهور ليو و ژير لووتي يهخي بهستبوو. پا رووتهلهكاني وهك برياني سوور و خوين مردوو بوون. سرم بهرزهوه كرد. له تهنيشتمدا زينعهلي له نيو چارچيوهي دوكانهكهي دا و له ژير تابلوي "كومپاني ملي نهوتي ئيران" ويستا بوو و ههر دوو چاو دهر پهريبوو و له حهيدهري دهرواني.
